تبليغاتX
زنجان - کجایید ای شهیدان خدایی

زنجان - کجایید ای شهیدان خدایی

رزمندگان زنجان

یاد و نام همه شهدا و رزمندگان کربلای 5 بخیر

ya ali
[ دوشنبه نوزدهم دی 1390 ] [ 1 بعد از ظهر ] [ ع . سودی ] [ ]

گناهان یک شهید 16 ساله!

راوی که یکی از بچه های تفحص شهدا بوده می نویسد: در تفحص شهدا، دفترچه یادداشت یک شهید شانزده ساله پیدا شد که گناهان هر روزش را در آن یادداشت کرده بود/ راوی در سطر آخر افزوده بود که: دارم فکر می کنم چقدر از یک پسر شانزده ساله کوچکترم...
 
سرويس دفاع مقدس ـ نوجوانان شهيد در دوران دفاع مقدس آنچنان به انوار تابناك الهي چنگ انداخته بودند كه حتی عالمان و فقيهان هم آرزوي داشتن يك لحظه از حالات معنوي آنها را داشتند.

به گزارش «تابناک»، اين نوجوان و جوانان شهيد همان هايي هستند كه در مسیر رسیدن به معشوق ابدی، با ابزار تقواي الهي ره صد ساله را يك شبه پيمودند و رسیدند به جایی که امروز برای بسیاری از ما دست نیافتنی می نماید.

خواندن بخشي از يادداشت هاي يك شهيد شانزده ساله به نقل از
وبلاگ 
ياد لاله ها شاید برای لحظاتی ما را به فکر فرو برد که کجاییم و چه می کنیم: راوی که یکی از بچه های تفحص شهدا بوده، می نویسد: در تفحص شهدا، دفترچه یادداشت یک شهید شانزده ساله پیدا شد که گناهان هر روزش را در آن یادداشت کرده بود. گناهان یک روز او عبارت بودند از:
    سجده نماز ظهر طولانی نبود.    زیاد خندیدم.    هنگام فوتبال شوت خوبی زدم که از خودم خوشم آمد.
راوی در سطر آخر افزوده بود که: دارم فکر می کنم چقدر از یک پسر شانزده ساله کوچکترم... !

[ پنجشنبه پانزدهم مهر 1389 ] [ 1 بعد از ظهر ] [ ع . سودی ] [ ]

یاد باد آن روزگاران یاد باد

 
[ پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389 ] [ 10 قبل از ظهر ] [ ع . سودی ] [ ]

زخمهایی که نشمرده ایم!



سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی، لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم
اگر دشنه دشمنان، گردنیم!
اگر خنجر دوستان، گرده ایم؟!
گواهی ب
از این دست، عمری به سر برده ایم

خواهید، اینک گواه:
همین زخمهایی که نشمرده ایم!
دلی سربلند و سری سر به زیر
[ دوشنبه هفدهم اسفند 1388 ] [ 9 قبل از ظهر ] [ ع . سودی ] [ ]

وصیتنامه شهید ابراهیم اصغری : فرمانده گروه شناسایی واحد اطلاعات وعملیات لشگر31عاشورا





 بسم الله القاسم الجبارين ان الله اشتري من المومنين انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه (سوره توبه) به نام آنكه، هستي بخش جانها و هادي انسانهاست. ارحم الرحيمي كه انبيا و اوليا و شهدا را اسوه بشر قرارداد و به وسيله آنها، مشعل فروزان هدايت را برافروخت. سلام بر مهدي(عج)، آنكه انتظارش اعتراضي است بر هر چه ظلم و جور و استكبار و بي عدالتي است. درود بر قلب تپنده ستمديدگان زمين، بت شكن عصر و ناجي دهر امام امت خميني كبير و تحيت و تهنيت بيكران به شهدا و خانواده هاي گرانقدرشان كه با مقاومت خود و صبر زينب گونه شان، اميد دشمنان را تبديل به ياس كردند. من سرباز حقير امام زمان، ابراهيم اصغري، با آگاهي كامل اين راه را كه ثمره هزاران گل نورسته پرپر شده انقلاب اسلامي است، انتخاب كرده ام و مي دانم كه اين راه سختي و شكنجه و معلوليت و شهادت و اسارت داردولي من از صلب مرداني، متولد شده ام كه قرن ها مي گفتند:((حسين جان اگر در كربلا بوديم نمي گذاشتيم دست نامحرمان به خيام اطفال مظلومت برسد و من هم در ادامه راه آنها به لبيك گويان، پيوسته ام، اگر چه دير بيدار شدم? اگر چه براي يافتن آب حيات در ظلمت به خيلي درها كوبيدم، ولي سرانجام، آن دري را كه بايداول مي زدم، يافتم و اكنون هرگز اين آستانه را رها نخواهم كرد. امت مقاوم اسلام! بدانيد و آگاه باشيد كه اگر همگي حول محور رهبري واحد اسلامي، جمع شويد هيچ قدرتي نمي تواند در بنيان مرصوصتان رخنه نمايد. با اسلحه ايمان، با اتكا به حبل الله المتين، دست منافقين، دورويان، آنهايي كه چوب لاي چرخ انقلاب مي گذارند و آنهايي كه حرمين شريفين و عتبات عاليات و قدس عزيز را غصب كرده اند و بر فراز ويرانه هاي ديرياسين و كفر قاسم و صبرا و شتيلا و هويزه و خرمشهر و قصر شيرين عربده كشي مي كنند و سند اسارت امت اسلام را امضا ميكنند، قطع نماييد و به عصرها و نسل ها بفهمانيد كه ما، وارثان خون سيدالشهدا و ياران با وفايش هرچند در كربلا نبوده ايم، ولي هر روز، زمان عاشورا و هر زمين را كربلا كرده ايم و در اين محرم، هيچ چيزي غير ازمنافع اسلام عزيز برايمان ارزش ندارد. اما! كاش مي شد در عشق تو، هزاران بار مي كشتنم و قطعه قطعه ام مي كردند، تكه هاي تنم را مي سوزاندند و خاكسترم را به باد مي دادند و باز زنده مي شدم و تو خميني جان، جان جانانم، روح و روانم، مگر نعمتي بالاتر از وجودسراپا مهر تو هست؟ بگو تا همه از پير و جوان و مرد و زن كفن پوشان، شويم و غسل شهادت را كه يادمان داده اي از آب هاي اقيانوس عشقت بگيريم و زمين را بر مهدي(عج)، فرشي گلگون تدارك ببينيم. آمديم تا جان ببازيم، دست چيست مرد كز سيلي بترسد مرد نيست اما پدر جان و مادر جان! كه قدر تمام دنيا دوستتان دارم و هيچ گاه چهره هاي مهربان و خدايي تان از نظرم محو نمي شود، من فرزند خوبي براي شما نبودم , نتوانستم، در پيري عصاي دستتان باشم، ولي يادتان باشد كه شما اين گونه در دامان پرمعنويت خود پرورش داديد، شماسيدالشهدا (ع) را براي من، اولين بار شناسانديد. در مرگ من، ناراحت نباشيد. اگر گريه مي كنيد، براي علي اكبر حسين(ع) گريه كنيد. من خيلي به روضه سيدالشهدا و يارانش علاقه دارم، مجلس روضه را فراموش نكنيد، ما با همين مجالس زنده هستيم. اسوه مقاومت صبر باشيد، آن چنان كه صبر از دست شما به تنگ آيد كاري نكنيد كه خداي نخواسته، دشمن اسلام شادشوند، چون كوهي استوار از جاي[خود] نجنبيد. انشاالله ديدارمان در جوار سيدالشهدا(ع). خواهرانم! اسوه تقوا وعفت و حجاب باشيد، من دوست ندارم در مرگم شيون و زاري كنيد. بلكه راه ما و شهيدان را به فرزندانتان بياموزيد. ازتجمل، دست برداريد و بدانيد كه هيچ كس چيزي از اين دنيا نمي برد، همه فاني هستند. ]با[ هم ديگر مهربان باشيد, هم ديگر را به تقوا و نظم و عفت و حجاب راهنمايي كنيد. از خانواده هاي ضد انقلاب دوري كنيد و با آنهامعاشرت ننماييد، آنها را طرد كنيد، شايد از اعمال زشت پشيمان شوند. اما دوستانم! نمي دانم، برايتان چگونه بوده ام، ولي هميشه دوستتان داشته ام. برادرم عباس مي داني كه مهرت در دلم مالامالاست، بعد از من پدر و مادرمرا فراموش نكن، آنها مرا در تو خواهند جست، به آنها دلداري بده. خداوند به شما جزاي خير دهد . اين زيباترين لحظه زندگي من است، زيرا پنج ساعت مانده است كه يا به معشوقم، بپيوندم و يا حسرت عاشقان را بخورم. در پايان، از همه حلاليت مي خواهم، زشتي ها و بدي ها را به بزرگي خود به خاطر شهدا ببخشيد.خدايا، خدايا، تا انقلاب مهدي حتي كنار مهدي خميني را نگهدار بنده حقير خدا، ابراهيم اصغري
[ سه شنبه دوازدهم آبان 1388 ] [ 10 قبل از ظهر ] [ ع . سودی ] [ ]

پنج ساعت تا وصال


 این زیباترین لحظه ی زندگی من است زیرا پنج ساعت مانده یا به معشوق بپیوندم و یا حسرت عاشقان را بخورم »

این آخرین جملاتی است که شهید ابراهیم اصغری در شب عملیات کربلای ۵ در ۱۸/۱۰/۱۳۶۵  در صفحه آخر دفترچه اش نوشته است.


ابراهیم عادت نداشت هنگام عملیاتهایی که بعنوان غواص بود اسلحه حمل کند همیشه دور کمرش نارنجک می بست.

بر گرفته از:http://www.ebrahim-asghari.blogfa.com

11/10/1365 (بخش اول)

الان ساعت دقیقاً 06/22 دقیقه است.

نماز امام زمان (عج) را خواندم خیلی وقت است دلم می خواهد چهره ی مبارکش را ببینم ولی هراس دارم چرا؟

همیشه وقتی بیادمی آورم که خیلیها (بسیجیها)امام را دیده اند می گویم با خودم که حالا زد گوشه ی چشمی هم بما نشان داد چه بگویم هراسم از این است که این بنده ی ذلیل خدا که یارای دیدار با یک فرد عادی را هم ندارد چگونه چهره ی جهان آرای او را خواهد دید و کور نخواهد شد.

هر موقعی که پاک هستم می گویم خدا امام را شهدا در خواب و بیداری بمن بنما نمیدانم چرا شاید برای اطمینان قلب خودم و بس.

صبح که به خط خودی رفته بودیم در حال برگشتن یک خمپاره ( 81mm) در حدود نیم متری من منفجر شد و فقط اینرا می دانم که لحظه ای احساس کردم سرم داغون شده است و چشمانم جایی را نمی دید بعد دود و خاک و گِل اطرافم را پوشانید ولی سالم بودم و هیچ احساسی جز ترس نداشتم اینرا تجربه کرده ام که فقط لحظه ی اول سخت است و پس از زخمی شدن هیچ دردی و فکری نیست فقط بیشتر هراسم از اینست که زد و ترکش مرا از این جهان کَند همه خواهند گفت فلانی هم شهید شد ولی خدایا آنجا چکار خواهم کرد پیش چشم آنهایی که اکنون هم مرا می بینند و به اعمالم می نگرند و به گناهانم.

آیا خدا مرا پیش آنها روسیاه و خجل می کنی و آیا مرا در عرق شرم و خجالت غرق خواهی کرد؟

خدایا من چرا از انفجار و زخم و مرگ و گلوله هراس دارم؟

خدایا دوست دارم در راه تو بی غرور و بی تکبر مثل آنهایی باشم که سرو قامت در مقابل گلوله ها و خمپاره ها و ترکش ها می ایستند.

خدایا آن ترس مرموز را از من دور کن و در برابر آن ایمان مقاومت و صبر به این فقیر عطا فرما.

ولی پروردگارم نمی خواهم مردم بگویند او چقدر شجاع است دوست دارم مرا از چشم ظاهربین مردم دور کنی آنها مرا موجودی حقیر ببینند. هرچند حقیرترین و ذلیل ترین بندگانت هستم اینرا در هنگام امتحانت دیده ام.

درد دلم بیش از آن است که دل صفحات طاقت نوشتن را داشته باشند. بعضی وقتها هست که انسان حتی کلمات را پیدا نمی کند که حرفهایش را بزند یا بنویسد. بعضی چیزها هست که هیچ زبانی قادر به گفتن آنها نیست و هیچ قلمی قادر به نوشتن آنها نخواهد بود.

امشب دعای کمیل می خواندم هر وقت کمیل را می خوانم سراسر استغاثه و ناله و نیاز. با خود می گویم آخر مگر من چکار کرده ام که اینهمه توقع داشته باشم درست است در رحمت باز است و گدایان درش به انتظار مرحمت ارباب. ولی من نباید راست قامت و مغرور بیایستم چون لیاقت ایستادن و سربلند کردن و به جمالش نگاه کردن را ندارم من باید خاک شوم باید بشکنم باید این گوشتهای روییده از گناه را آب کنم باید آنقدر بگریم که در اشک گناهانم غرق شوم.

خدایا مگر غیر از تو کسی هست که ناگفته ها را بشنود نانوشته ها را بخواند نادانسته ها را بداند مگر غیر از تو رحیمی مگر جز تو رحمانی هست؟

خدایا فراموشم نکن،محبوبم ترکم نکن،معبودم جمال زیبایت به این عاشق بنما.

خدایا،محبوبم فکرم،چشمم،گوشم را از غیر خودت کر و کور و گنگ فرما.


خدایا،ای قادر مطلق مرا در خودت محو فرما

خدایا نوشتن را وسیله ای برای قرب به تو یافته ام چون صفحه سفید است مثل دل معصومین و من معصومیت را دوست دارم

کتابی خواندم بنام سرگشته ی راه حق یا فقیر اسیری هرچند آن گوشه های عزلت را بیشتر می شناساند تا طاعت و عبادت ولی محو شدن در تو را هم در وجود یک روحانی مسیحی می نمایاند. او هم انسانی بود که شبها در عشق تو می گریست خون می گریست. پاهایش در یافتنت خونین بود و ....

خدایا ای بخشنده بی همتا

مرا فقیر درگاه خودت قرار ده من مهر و محبت و عشق تو را می خواهم،تو برای من همه چیز هستی و بس

خدایا عقیده ی مرا از عقده ام خالی گردان و در اینراه بمن استقامت و پایداری عطا کن در راه جهاد در مسیر خودت مرا محکم و استوار گردان و بمن ایمانی ببخش تا بتوانم آنچه را که قادر به انجام آن هستم در طبق اخلاص بگذارم و در اینراه ضعفهایم تو بپوشان که برهمه چیز توانائی.

ابراهیم مهیای رفتن است

دیدمش

آهسته براه می افتاد

و می دیدمش

که دیگر به آسمان چشم دوخته بود

کاش مرا هم با خود ببرد!

و از این تاریخ (۱۱/۱۰/۱۳۶۵) به بعد دفترچه کوچک ابراهیم سفید بود و در آن چیزی ننوشت تا اینکه..


ادامه مطلب
[ شنبه نهم آبان 1388 ] [ 2 بعد از ظهر ] [ ع . سودی ] [ ]

برگهاي زرين


گلچيني از وصاياي نوراني شهداي شهرمان:

 من در جستجوي خدا و با اطاعت

   از امر خدا به جبهه آمدم.

غواص شهيد سيد اصغر احمدي

براي ديدن بقيه وصايا  روي خط زیر كيلك كنيد


ادامه مطلب
[ سه شنبه هجدهم فروردین 1388 ] [ 10 قبل از ظهر ] [ ع . سودی ] [ ]

سلام بر دلی آرام وقلبی مطمئن و روحی شاد و ضمیری امیدوار به فضل الهی . . .

              

  


[ چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 ] [ 12 بعد از ظهر ] [ ع . سودی ] [ ]

شهید عباس منتخبی و ابوالفضل خدامرادی


 

یک روز قبل از عملیات که در سنگرهای نزدیک اروند مستقر شده بودیم

استرس عملیات از یک طرف وتکاپوی آماده شدن وجمع و جور کردن اسلحه ومهمات از طرفی

همه رو مشغول کرده بود .یا بهتره بگم ذهن منو مشغول کرده بود.

در این بین آرامش عباس توجه منو به خودش جلب کرد!!!

دیدم مفاتیح رو برداشته داره دعای جوشن کبیر رو میخونه.

"سبحانک یا لا اله الا انت الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب"

صبر کردم دعا رو تموم کنه. بعد رفتم پیشش نشستم تو گوشش

گفتم:عملیات که شروع شد نزدیک

من نمون میترسم ترکشات منم بگیره.

شب سرمون زیر آب بود متوجه شدم عباس از پشت با دستش به پام

میزنه .

دستمو بردم به طرفش دستمو گرفت محکم فشرد .اون لحظه متوجه

منظورش نشدم

چند لحظه بعد که با داد وفریاد بچه ها سرمو از آب در آوردم دیدم بیرون

اب جهنمیه.خمپاره ها و آرپیجیها و تیر بارها از یه طرف و نشانه گیری

تک تیر اندازهای عراقی به طرف سر بجه ها که اونارو روی آب

  بی حفاظ و بی پناه گیر آورده بودند شوکه ام کرده بود.

یه دفعه عباس یادم افتاد برگشتم دیدم نیست! دستمو بردم زیر آب روی

 گره طناب طرف عباس

(طناب واسه این بود که  زیر آب همدیگه رو  گم نکنیم )دیدم . . . .

خالیه...!!!؟؟؟

چندین سال بعد با اشک وآه دنبال چند تكه استخوان و پلاكش راه افتاده

 بودیم تا ببریم پیش افلاکیان خاکی دفنش کنیم.

در  رفتن  جان  ازبدن گویند  هرنوعی  سخن

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود

یا علی 

 

[ شنبه هفدهم اسفند 1387 ] [ 2 بعد از ظهر ] [ ع . سودی ] [ ]

شهید منصور سودی



با صبا در چمن لاله سحر ميگفتم

كه شهيدان كه اند اين همه خونين كفنان 




[ یکشنبه یازدهم اسفند 1387 ] [ 7 قبل از ظهر ] [ ع . سودی ] [ ]